13/05/2026
احترام پدر بعد از مرگ!
چه تلخ است قصهی فرزندانی که وقتی پدر نفس میکشید، صدایش را نمیشنیدند، وقتی نگاهش پر از خواهش بود، چشم از او برمیگرداندند، وقتی دستانش از زحمت میلرزید، حتی یکبار نگفتند: (پدر، خسته نباشی).
اما حالا_ حالا که خاک سرد، آغوشش را گرفته است، حالا که دیگر صدایی برای جواب دادن نیست، حالا که دیگر آن سایهی مهربان بالای سرشان نیست، بر سر مزارش میایستند و اشک میریزند، فاتحه میخوانند، و نام (پدر) را با هزار احترام صدا میزنند.
این چه احترامیست که دیر میرسد؟ این چه محبتیست که بعد از نبودن، شعله میکشد؟
پدر، آن زمان که زنده بود، نه فاتحه میخواست، نه گریههای نمایشی، فقط کمی توجه میخواست، کمی مهربانی، کمی حرمت.
دل پدر با یک نگاه گرم زنده میشد، اما با بیتوجهیِ فرزند، هزار بار میشکست؛ بیصدا، بیفریاد و چه دردناک است شکستن دلی که همیشه برایت تپیده بود.
امروز اگر بر مزارش اشک میریزی، یادت باشد، اشکهایت نمیتوانند آن روزهایی را برگردانند که او زنده بود و چشمبهراه یک لبخند تو.
احترام، وقتی زیباست که هنوز فرصت هست،
محبت، وقتی معنا دارد که هنوز دستی هست برای بوسیدن.
وگرنه، سنگ قبر، هیچگاه جای شانهی گرم پدر را نمیگیرد.
اما هنوز هم دیر نشده، برای آنان که پدرشان نفس میکشد . هنوز هم میشود دستش را گرفت، هنوز هم میشود صدایش کرد با همان واژهی ساده اما مقدس: پدر…
و اگر نه، اگر او رفته است و فقط نامی از او مانده، پس این داغ را با خودت صادقانه حمل کن، نه با نمایش، نه با تأخیرِ محبت.
چون بعضی حسرتها، تا آخر عمر، آرام نمیگیرند.
شعری است که میگه:
پدرم، رو به خدا بردم و گفتم که ببین
این همان مردیست که دنیاش منم
من چه کردم با دلش؟
و چه بسیار دلهایی که بعد از رفتن پدر میفهمند: آن مردِ خاموش، آن که همیشه کم حرف میزد، در حقیقت تمامِ عشقِ زندگیشان بود…
اما افسوس… حقیقت، همیشه دیرتر از مرگ میرسد.
نویسنده : وطندوست