20/05/2023
یک مردی چهلسالهی زندانی مفلوک و مسموم هست که همهچیزش را پای قتل و اتهام از دست داده. اسم او ظهیرعرفان است. ظهیر ممکن تا سالهای اخیر از عمرش با همین حالت در زندان، حیات و زندهگی خودش را در عدم آزادی، بامحرومیت و مجروحیت و در گوشهگیری بهسوز بنشاند. آنچنانی اگر لحضاتی را که یک نقاش افغانی که اهل برچی بود با او ملاقات کرده- و چهرهای او را که درحال تماشای یک چیزی غایی و یا یک چیزی که همانند یک نور در سیمای «عروسآسمان» شلعلا میکرده- و در همان حالت، نقاش چهرهای او را نقش کرده و در حین زمان همان لحضات شیرین؛ وقتی بهیادش میرسد، دیگر عرفان وجودش را در یک شقوط فراگیر و دچار غربت عظیم، متصور میشود. اما هنوز خاطرههای از آن زمان، پیش چشمهایش درحال رژهرفتن است. اکنون بیستوپنج سال میشود که از هیچکسی اطلاع و خبری ندارد. او ممکن که خوانوادهاش را وقتی پنچ یا هفت ساله بوده، ترک کرده/ گفته است. بنابرین پدرش تصمیم داشت تا او را به یک دهات/ شهرستانی بسیار دور که تمام آن توسط جنگل و کوه و بیابان احاطه شده بود، برای چوپانی بفرستد. تصمیمی که پدرش گرفته بود، محقق شد. او عرفان را به یک قریهی ناشناخته و در یک بیابانی که پر از حیواناتوحش و درندهها بود، فرستاد. در اوایل عرفان هم مقدار پولی را که فقط در مدت چند سال از باب چوپانیاش، به کف آورده بود؛ همهاش را به خانه برای پدرش میفرستاد. وقتی یادش میآید پیش از اینکه به زندان بیفتد، پدرش خبر شده بود که عرفان قتلی را مرتکب شده ولی نمیدانست که او تا آخر عمر به زندان محکوم شده است؛ به این دلیل پدرش هیچ واکنشی از خود نشان نداده بود. زیرا برای یک پدر مقدس، حالا یک مایهی ننگ و پستی و خجالت و گناه شمرده میشد. قبل از دوران چوپانیاش، یعنی در زمانهای کودکیاش تا هنگامی که او هنوز در خانه بود، همه مردم پیش پدرش میآمد و اجازه کسبوکار میطلبید. همهای مردم قریه به پدر عرفان احترام خاصی میگذاشت. در خانه و قریهی اجدادی عرفان تنها یک پدرش بود که مقدسوار و مومنوار زندهگی میکرد، او یک مرد با روح بزرگ و بانفوذ و باشکوهی بوده. مادرش هم همینطور. آنها هردو، کاملن مومن و مومنه بودهاند.
هنگام خداحافظیکردن وقتیکه عرفان موتر را سوار شد، مادرش به او الهیگونه نگاه کرد و بعد رویش را گرداند. و پدر از قبل برای عرفان چیزی را فهمانده بود که اگر هنگام رفتن و خداحافظی به پشت سرش نگاه کند، دیگر فرزندی برای آنان نخواهد بود. زیرا این رسوم برای آنها معمول بود که اگر پسری هنگام رفتن، نگاهی به عقباش کند، نشانی از یک نوع «ترسوبودن» است. به این دلیل، این رسوم میباید حفظ میگردید. ممکن اگر کودکی به این رسوم پشت میکرد، بدون شک کشته میشد. عرفان برای یک سفر نامعلوم خودش را آماده ساخت. او بدون خداحافظی و بدون آغوش مادر و پدر و برادر آنجا را ترک کرد. دریا را عبور میکرد و به سمت نامعلومی در حرکت افتاد و این رفتن باعث شد که تا سالهای متمادی از خوانواده و دوستانش دور بماند. آیا او روزی ممکن بود دوباره به آن خانه برگردد؟! آیا کسی میدانست که چه بلای سر عرفان خواهد آمد؟! حالا هم ظهیر به سادهگی پاسخ این سوال را میتواند بدهد ولی هیچکسی آنجا در کنارش نیست که این پاسخ را بشنود.
عرفان وقتی از موتر پیاده شد و کمکم به قریهی شریکاش نزدیک میشد، دید که آنها نیز به او نگاهی عمیقی دارند. انگار در صورت او معصومیتی نهفته بود که تاحال هیچ کسی به آن پی نبرده بود، او در چهرهی معصومی کودکیاش از سوی خوانوادهی مسلمان و مومن و مقدس، که نمیفهمید چه اتفاقی برایش میافتد، انتخاب شد. این کار بهانهی کوچکی دست سرنوشت داد تا اینکه او را بهسمت جنگل و بیابانی بزرگی که البته بهسوی همان خانهای جناب ملاشوی که ممکن سه ساعت از آنجا دور بود، رهرو بسازد.
عرفانظهیر:
(( بلاخره تا آنجا که موتر نمیتوانست پیش برود، پیاده شدیم. بعد از مدتی پیادهروی با همراهی و رهنمایی شریکام به مقصد رسیدیم. آیا مرا فروخته بود، یا اینکه رها و طرد شده بودم؟! هیچچیزی نمیدانستم. آنجا با همه معرفی شدم، با فرزانه و مادرش. فرزانه به من چای آورد. او چای را گذاشت و نپرسید که گرسنه هستم یا خیر. لحضهی نگذشت که خود ملاشوی آمد و به من گفت: «بچهی خوب، تو چهقدر قشنگی. میتوانی اینجا را تحمل کنی؟!» من نمیفهمیدم، بدون اینکه فهمیده باشم که کارم چیست، درحالیکه نگاهی به ریش دراز و بروت چنگِ او میکردم، جواب دادم: «بله.» اما چایم را هنوز تمام نکرده بودم که رمهی از گوسفندان را متوجه شدم که فرزانه از طویله بیرون آورد. شاید همینقدر میدانستم که گوسفندها پیش من میآیند، زیرا من چوپان آن خانه بودم.
کوه بالا و بلند بود، ولی بیابان وسیع، و گرگ و رمه مقابل هم. تنها من تماشاگر و مراقب این همهچیز. یک ماه گذشت، ولی هیچ رمهی باقی نمانده بود. همه را شغال و روباه و گرگ و وحشیها، پاره پاره کرده بودند. ملاشوی از این کارم ناراحت بود، او برای پدرم زنگ زد که باید با من چه کار بکند. آیا اجازه داشت که مرا بزند یا خیر؟! لذا پدر گفته بود که تنبیهام کند. تنبیه این بود که هر صبح دو بز و چند قوچِ از رمه را که باقی مانده بود با خودم یکجا برای چرانیدن به کوه ببرم؛ البته بدون آب و نان و غذا. در مدت ده روزی کاریام، فقط لالک و پالک و مرغنبی و آبلای آن بیابان غذای من شده بود، نه چیزی دیگری.. گاهی عصر وقتی برمیگشتم، تنها فرزانه، دختر همسنوسالام بود که تا زمان برگشت، دلواپسام مینشسته. گاهی مادر فرزانه دلاش برایم میسوخت که پنهانی از شوهرش چیزی برایم بیاورد. اما بیشتر اوقات این کار برای او هم ممکن نبود. فرزانه که کاری نمیتوانست بکند، او یک دختر کاملن معصوم و خوشچهره بود. درست شبیه مادرش، باریک و خوشاندام. اما هیچکدام از این دو نفر، کمکام نتوانست.
مدتها گذشت، بلاخره تمام جنگل را شناختم؛ حتا حقیقتهای نهفته در بیابان و آبولای آنجا و اسرار کوهها و ناامنیهای که مرا سالها شکنجه و ترس داده بود. آنجا کاملن یک مسیر درهگونه، جای تنگِ جنگلی و کوهستانی بود که عبور و فتح این درهی بزرگ و ناامن، حالا برایم به بهترین سرزمین امن تبدیل شده بود. زیرا بعد از مدتی حالا شغالها را در کنارم داشتم، گرگها را در کنارم داشتم، همهچیز در کنارم بود. تنها چیزیکه از من دور قرار داشت، ترس بود. وقتی هیچکس نباشد، کسی که هست تو هستی. دیگر نه خانوادهیی آنجاست نه دردی آنجاست و نه ضعف و نه قدرتی. فقط به این لحاظ ادامه میدهی که هستی و این پذیرش شهامت نامیده میشود و باید آنرا بهدست بیاوری. واقعن چنین جایی از یک آدم ترسو میتوانست، یک فرد اعلی و شجاعی بسازد که بتواند تنها باشد. همیشه تنها و همیشه زنده و پویا... حالا درین عالم تنهایی، چه کاری میتوانستم جز اینکه تمام درختها را نوشته کنم، ساقههای آنرا ازچهرههای گرگ و شغال و سگ و گربه و موش پر کرده باشم. هر ماه و سال که درخت بزرگ میشد، آن نوشتهها و تصویرها هم عمیقتر و بزرگتر میشد. من چیزی برای خودم ساخته بودم، آنجا را تبدیل به شهری ساخته بودم. آنجا دیگر کدام کوهی، بیابانی، وحشتی و ترسهایی بدی وجود نداشت. فقط شهری از حقیقت زندهگی شده بود. زیرا دیگر زندهگیکردن را در آغوش مرگ و تاریکی و جنگل، دوست داشتم؛ نه در کنار فامیل و امنیت. خوانواده و امنیت، تنها این دو میتوانست نقاط ضعفم باشد. خوشبختانه حالا این دو را همراهم نداشتم. اما دیگر آنجا را نه تنها برای خودم محیطی برای زیستن ساخته بودم، بلکه گوسفندانم هم آنجا در آرامش بودند. تابهحال از دوران چوپانیام ده سال گذشته است که، ملاشوی خبر میشود که من تعداد رمه را به چندین هزار رساندهام، بنابرین او علاقهمند و خواستار دیدنم شده بود. زیرا هیچ کسی به تنهایی در آن جنگل نمیتوانست زندهگی کند، چه رسد که کسی باخودش در آنجا بز و گوسفند داشته باشد. بنابرین او متحیر شده بود، و میباید پیاپیش از دست فرزانه برایم نامه بفرستد که همراهی تمام رمهها، یعنی به تعداد هزار بز و گوسفند به خانه برگردم، ولی من چطور میتوانستم اینهمه زیبایی را رها کنم؟! ده سال این زیابیی و زندهگی و جاودانهگی را خلق کرده بودم. هر کسی اگر به آنجا گذر میکرد، حتمن هنر مرا خدایی و الهی میدانست. زیرا حفاظت از این همهچیز برای هر فردی درچنین بیابانی غیرممکن بود. تنها فرزانه به سختی از نزدیک مرا دیده بود. او زیاد دنبالام راه آمده بود، زیرا خسته شده بود. من صدایم را بلند کردم و آواز خواندم و تمام پرندهگان و مرغان آنجا حضور یافت. فرزانه فقط در چهرهام گمشده بود، چهرهای کودکی که ده سال پیش ملاقات کرده بود. او باور نمیکرد که هنوز زندهام. گلها و برگها و پرندهگان همه در کنارم بودند، و من هنوز در مقابل چشمهایش زیر درخت عشق استراحت بودم. شاید ممکن بود که از یادش رفته باشم. ولی نه این باور او نسبت به من بوده است که گریهاش را درآورده بود. به من نگاه میکرد و گریه میکرد و سپس میخندید. این چیزی عمیقی از نگاهاش را نشان میداد؛ یعنی این گریه و این خنده... اما من نمیفهمیدم یا شاید هم فهمیده بودم ولی دیگر همهچیز ناممکن شده بود. آن درختی که زیرش تمام شب و روز میخوابیدم مال فرزانه بود. همیشه سپاسگذارش هستم.
اما این چطور ممکن بود که مرا دوباره ملاقات کرده باشد؟! آیا من نمیخواستم که او را ببینم؟! یا هردو این شوق را از پیش داشتهایم؟! بله از قبل آمادهی حضور زیبای او بودم، عشق او در تمام لحضات با من بود. ما هردو با عشق و علاقه، همدیگر را شناختیم. تنها چیزی اشتباه شاید این بود که دیگر نیازی به او نداشتم. دیگر نمیتوانستم او را قبول کنم. حالا فقط نیازم به خدا شده بود. من از جهان دیگر و او از جهان دیگر. من کاملن وحشی و او کاملن اهلی. هیچچیزی، اکنون دیگر مثل قبل نبود. همهچیز تغییر کرده بود. من با هیچکسی دیگر نمیتوانستم بروم، جز خدا. حالا مومن من بودم، خداجو و مسلمان من بودم، با تقوا من بودم، مقدس من بودم... کسی که میتواند همیشه تنها باشد، دیگر آخرش همین میشود. من! کسی شده بودم که در خودش زندهگی میکرد، کسی که در جنگل به سر میبرد، کسی که در خودش گم شده بود. برای من خوانواده دیگر حیثیت یک چیزی که تنها میتواند در تولدم نقش داشته باشد، شده بود. یک خانواده میتواند از فرزندش فقط یک مهمان ناخواسته و غیرمنتظره برای خودشان بسازد. شاید در بهشت و یا شاید در دنیا... اما من برعکس از وحشیبودن برای خودم یک فردیت مطلق ساختم. شاید در بهشت یا شاید در دنیا... زیرا من اگر همیشه در کنار پدر بودم، پدر میتوانست از من مراقبت کند تا اینکه بزرگام کرده باشد. و حالا اگر پدر کنارم نیست، شاید به بزرگی پدر و مادر خوبتر بفهمم. زیرا من اکنون یک طفل نیستم، حالا خودم شدهام، از ابتدا پدر بود که راه را برایم نشان داد تا به سفر نامعلومی بروم. این سفر، همان شناخت از خودم بود که حالا به آن دست یافتهام. حالا خودم از خودم مراقبت کرده میتوانم. اما حالا خودم میباید برای شناخت خودم نقش داشته باشم، نه برای شناخت کسی و چیزی دیگری. وقتی یک قایقی خالی هستی، دیگر هیچکسی مزاحمات نمیشود. تنها تو هستی که حرکت کرده و دریا را طی میکنی. من فقط یک مومن متحرک بودم، دیگر وابستهگی نداشتم. آنها اگر با من میبود، برایم مزاحمتی محسوب میشد، نه مایهای آرامش. نمیدانم آیا تا کدام حد در این حرفام صادق هستم؟! ولی میدانم که هیچچیزی مطلق درست نیست. ممکن اشتباهی در آن باشد. ممکن این حرکتام مسیر اشتباهی را پیموده بود اما از درونم احساس صداقت داشتم. زیرا فرق نمیکرد که آخرش چه میشود..؟
ادامه... یک قمست دیگر
میرآغا حسینی