اشعـــار از مــــولانا

اشعـــار از مــــولانا اشعار،شرح اشعار و فلسفه مولانا

14/06/2024

کجاست شعر مولوی ؟

14/06/2024

ما خانه بدوشیم و جهان خانه ما نیست
در حلقه ما نیست هرآنکس که چو ما نیست

ما زاده دردیم و ره عشق بپوییم
در دیر خرابات به کس حکم بقا نیست

مولانا

28/04/2024

فقط اشک های شادی محمد جواد صفری
💪💪💪❤️❤️❤️

مولاناگلبن خندان به دل و جان بگفتبرگ منت هست به گلشن برآ••┈┈┈❥ ♥️ ❥┈┈┈•
14/04/2024

مولانا

گلبن خندان به دل و جان بگفت
برگ منت هست به گلشن برآ
••┈┈┈❥ ♥️ ❥┈┈┈•

26/01/2024
25/12/2023

#داستانک

دو راهب از ميان جنگل مي گذشتند كه چشمشان به زنی زيبا افتاد كه كنار رودخانه ايستاده بود و نمي توانست از آن عبور كند. راهب جوان تر به خاطر آن كه سوگند عفت خورده بودند، بدون هيچ كمكي از رودخانه عبور كرد اما راهب پير تر آن زن را بغل گرفت و از رودخانه عبور داد.

زن از او تشكر كرد و دو راهب به راه خود ادامه دادند. راهب جوان در سكوت، مرتب اين واقعه را براي خود مرور مي كرد: «چگونه او اين كار را انجام داد؟»
اين را راهب جوان با عصبانيت به خود مي گفت: «آيا سوگند را فراموش كرده است؟»
راهب جوان هر چه بيشتر فكر مي كرد بيشتر عصباني مي شد و در ذهن خود با اين موضوع مي جنگيد: «اگر من چنين كاري را انجام داده بودم حتما" توبيخ می شدم، اين براي من غير قابل هضم است.»

او به راهب پير نگاه كرد تا ببيند آیا او از كار خود شرمنده است يا خير، ولی می ديد كه راهب پير خيلی راحت و خونسرد به راه خود ادامه مي دهد. نهايتا" راهب جوان نتوانست بيش از اين طاقت بياورد و از راهب پير پرسيد: «چگونه جرأت كردي به آن زن نگاه كني و او را در آغوش بگيري و حمل كني؟ مگر سوگند را فراموش كرده ای؟»
راهب پير با تعجب به او نگاهي كرد و سپس با مهربانی به او گفت: «من همان موقع كه او را بر زمين گذاشتم ديگر حمل نكردم ولی تو هنوز داری او را حمل می كنی.»

25/12/2023

#داستانک 📚

شنیده‌ام خانه‌ای آتش گرفته بود و صاحب آن گریه و زاری می‌کرد. داشت دیوانه می‌شد. کسی آمد و به او گفت:"چرا اینقدر گریه می‌کنی؟ "من همین دیروز آنجا بودم که پسرت خانه را فروخت.این دیگر خانه‌ی تو نیست.

مرد گفت: " آه که اینطور!" و گریه‌اش بند آمد و حالا مانند یک تماشاچی از منظره‌ی آتش لذت می‌برد. سپس کسی آمد و به او گفت: "بله، صحبت فروش خانه بود و معامله هنوز قطعی نشده بود. حالا تو چرا اینقدر خوشحال هستی؟ "

باردیگر مرد چشمانش پر از اشک شد و شروع کرد زدن به سر و سینه‌اش و گفت:"دیگر نمی‌توانم زندگی کنم!این خانه تمام زندگیم بود؛ حاصل یک عمر زحمت و کار من بود.سپس پسرش از راه رسید و گفت: "نگران نباش، همه‌چیز درست است. پول دریافت شده و صاحب جدید خانه خبر از آتش‌سوزی ندارد. همه چیز سرجای خودش است و پول را گرفته‌ام. "حالا پدرش دوباره خوشحال و خندان بود!

: این دنیای شماست. این رفتار شماست. فقط افکار؛ فقط افکار …و سپس گریه و زاری می‌کنید، فقط افکار و سپس خوشحال و خندان هستی! فقط افکار و آنوقت خوشبخت هستی! فقط افکار و آنگاه بدبخت و بیچاره هستی! کسی به تو می‌گوید که تو زیبا هستی و تو بسیار خوشحال می‌شوی! کسی به تو می‌گوید که چقدر زشت هستی و بسیار ناراحت می‌شوی. فقط کلمات!

25/12/2023

حکایت

مردی به دربار کریم خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریم خان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند.خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد: «چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟»

مرد با درشتی می گوید: «دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!»
خان می پرسد: «وقتی اموالت به سرقت می رفت تو کجا بودی؟»
مرد می گوید: «من خوابیده بودم!»
خان می گوید: «خوب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟»

مرد می گوید: «من خوابیده بودم، چون فکر می کردم تو بیداری!»خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید: «این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.»

25/12/2023

داستانک 📚

استاد شیوانا مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است که بسادگی برای هرکسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود شیوانا از یکی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت که تا مدتی باز نشود.

هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد. پس مدتی شاگردان کلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند. پنجره که باز شد همگی نفسی راحت کشیدند و احساس خشنودی کردند. شیوانا پرسید: «نسبت به این هوای مطبوع که همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟»

شاگردان همگی آنرا یک جریان عالی و نجات بخش توصیف کردند. شیوانا گفت: «حالا که اینطور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید.»

تعدادی از شاگردان گفتند فکر بدی نیست اما تعدادی دیگر پس از کمی فکر با اعتراض گفتند: «ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز کم کم کهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم.»

شیوانا گفت: «خب، حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید! در جوامع وقتی یک اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می کنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند که بهتر کردن و ارتقاء آنرا فراموش می کنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می کنند، مگر آنکه مثل بعضی از شما به ضرر آن هم فکر کنند.»

دلبر و یار من تویی رونق کار من توییباغ و بهار من تویی بهر تو بود بود منخواب شبم ربوده‌ای مونس من تو بوده‌ایدرد توام نمود...
30/04/2023

دلبر و یار من تویی رونق کار من تویی

باغ و بهار من تویی بهر تو بود بود من

خواب شبم ربوده‌ای مونس من تو بوده‌ای

درد توام نموده‌ای غیر تو نیست سود من

#مولانا

تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهینم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی #مولانا
11/07/2022

تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
نم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی

#مولانا

از هر چه هست و نيست گذشتم ولی هنوزدر مرز چشمهای تو گيرم
28/04/2022

از هر چه هست و نيست گذشتم
ولی هنوز
در مرز چشمهای تو گيرم

Address

Shaheed Mazari
Kabul
142202

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when اشعـــار از مــــولانا posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share