عاشقان مولانای رومی بلخی

عاشقان مولانای رومی بلخی بِسْــــــــــــــــــمِ اﷲِالرَّحْمَنِ اارَّحِيم .

چو اندر آید یارم چه خوش بود به خداچو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خداچو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویشکه ای عزیز شکار...
25/01/2026

چو اندر آید یارم چه خوش بود به خدا
چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا

چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش
که ای عزیز شکارم چه خوش بود به خدا

گریزپای رهش را کشان کشان ببرند
بر آسمان چهارم چه خوش بود به خدا

بدان دو نرگس مستش عظیم مخمورم
چو بشکنند خمارم چه خوش بود به خدا

چو جان زار بلادیده با خدا گوید
که جز تو هیچ ندارم چه خوش بود به خدا

جوابش آید از آن سو که من تو را پس از این
به هیچ کس نگذارم چه خوش بود به خدا

شب وصال بیاید شبم چو روز شود
که روز و شب نشمارم چه خوش بود به خدا

چو گل شکفته شوم در وصال گلرخ خویش
رسد نسیم بهارم چه خوش بود به خدا

بیابم آن شکرستان بی نهایت را
که برد صبر و قرارم چه خوش بود به خدا

امانتی که به نه چرخ در نمی گنجد
به مستحق بسپارم چه خوش بود به خدا

خراب و مست شوم در کمال بی خویشی
نه بدروم نه بکارم چه خوش بود به خدا

به گفت هیچ نیایم چو پر بود دهنم
سر حدیث نخارم چه خوش بود به خدا
_______________________________________________حضرت_مولانا

21/01/2026
تا عاشق آن یارم بی‌کارم و بر کارمسرگشته و پابرجا ماننده پرگارمماننده مریخی با ماه و فلک خشمموز چرخ کله زرین در ننگم و در...
20/01/2026

تا عاشق آن یارم بی‌کارم و بر کارم
سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم

ماننده مریخی با ماه و فلک خشمم
وز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم

گر خویش منی یارا می بین که چه بی‌خویشم
ز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم

جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامد
من زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم

رنجورم و می دانی هم فاتحه می خوانی
ای دوست نمی‌بینی کز فاتحه بیمارم

حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد
وز تندی اسرارم حلاج زند دارم

اقرار مکن خواجه من با تو نمی‌گویم
من مرده نمی‌شویم من خاره نمی‌خارم

ای منکر مخدومی شمس الحق تبریزی
ز اقرار چو تو کوری بیزارم و بیزارم
🤍

#مولانا

ای یارِ ما دل‌دارِ ما ای عالمِ اسرارِ ماای یوسفِ دیدارِ ما ای رونقِ بازارِ مانک بر دم امسالِ ما خوش عاشق آمد پار ماما مف...
03/01/2026

ای یارِ ما دل‌دارِ ما ای عالمِ اسرارِ ما
ای یوسفِ دیدارِ ما ای رونقِ بازارِ ما

نک بر دم امسالِ ما خوش عاشق آمد پار ما
ما مفلسانیم و تویی صد گنج و صد دینارِ ما

ما کاهلانیم و تویی صد حج و صد پیکار ما
ما خفتگانیم و تویی صد دولتِ بیدار ما

ما خستگانیم و تویی صد مرهمِ بیمار ما
ما بس خرابیم و تویی هم از کرم معمار ما

من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیارِ ما
سر در مکش، منکر مشو، تو بُرده‌ای دستار ما

واپس جوابم داد او نی از توست این کار ما
چون هرچ گویی وادهد هم‌چون صدا کهسار ما

من گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار ما
زیرا که که را اختیاری نبود ای مختار ما
__________________________________________

بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزدخوشتر از جان چه بود از سر آن برخیزدبر حصار فلک ار خوبی تو حمله برداز مقیمان فلک بانگ ام...
27/12/2025

بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
خوشتر از جان چه بود از سر آن برخیزد
بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برد
از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار
تا ز گلزار و چمن رسم خزان برخیزد
پشت افلاک خمیدست از این بار گران
ای سبک روح ز تو بار گران برخیزد
من چو از تیر توام بال و پری بخش مرا
خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد
رمه خفتست همی‌گردد گرگ از چپ و راست
سگ ما بانگ برآرد که شبان برخیزد
من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم
چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
هین خمش دل پنهانست کجا زیر زبان
آشکارا شود این دل چو زبان برخیزد
این مجابات مجیر است در آن قطعه که گفت
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد

گهی گریان‌گهی خندان ، گهی چون ابر سرگردانگهی عاقل تر از عاقل ،گهی نادان تر از نادانگهی افتان گهی خیزان ،گهی چو درد بی در...
18/08/2025

گهی گریان‌گهی خندان ، گهی چون ابر سرگردان
گهی عاقل تر از عاقل ،گهی نادان تر از نادان
گهی افتان گهی خیزان ،گهی چو درد بی درمان
گهی وصل و گهی هجران، گهی چو زخم بی پایان

دوست داشتم گهی هایم، دل خود را به بار آرد
گهی ها هر چه میگویم، گهی ها سر به دار آرد

سر خود را کجا آرم،گهی ول کن شود مارا
ز حال گه گه خود نیز،خسته شود دل ما را
بخواهم گه گهی باشد، گهی خواهم دل یارا
گهی دیگر بخواهم من،قضا کنم چش یارا👀🫀

#مولانا

اگر آتش است یارت تو برو در او همی‌سوزبه شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روزتو مخالفت همی‌کش تو موافقت همی‌کنچو لباس تو در...
24/04/2025

اگر آتش است یارت تو برو در او همی‌سوز
به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز

تو مخالفت همی‌کش تو موافقت همی‌کن
چو لباس تو درانند تو لباس وصل می‌دوز

به موافقت بیابد تن و جان سماع جانی
ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز

به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف
همه گم کننده ره را چو ستیزه شد قلاوز

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز

که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر
که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز

#مولانا

بشنیده‌ام که عزم سفر می‌کنی مکنمهر حریف و یار دگر می‌کنی مکنتو در جهان غریبی غربت چه می‌کنیقصد کدام خسته جگر می‌کنی مکنا...
02/03/2025

بشنیده‌ام که عزم سفر می‌کنی مکن
مهر حریف و یار دگر می‌کنی مکن

تو در جهان غریبی غربت چه می‌کنی
قصد کدام خسته جگر می‌کنی مکن

از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو
دزدیده سوی غیر نظر می‌کنی مکن

ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست
ما را خراب و زیر و زبر می‌کنی مکن

چه وعده می‌دهی و چه سوگند می‌خوری
سوگند و عشوه را تو سپر می‌کنی مکن

کو عهد و کو وثیقه که با بنده کرده‌ای
از عهد و قول خویش عبر می‌کنی مکن

ای برتر از وجود و عدم بارگاه تو
از خطه وجود گذر می‌کنی مکن

#مولانا

آن روح را که عشق حقیقی شعار نیستنابوده به که بودن او غیر عار نیستدر عشق باش مست که عشق است هر‌چه هستبی کار و بار عشق بر ...
14/02/2025

آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
نابوده به که بودن او غیر عار نیست

در عشق باش مست که عشق است هر‌چه هست
بی کار و بار عشق بر دوست بار نیست

گویند عشق چیست بگو ترک اختیار
هر کو ز اختیار نرست اختیار نیست

عاشق شهنشهی‌ست دو عالم بر او نثار
هیچ التفات شاه به سوی نثار نیست

عشق است و عاشق است که باقی‌ست تا ابد
دل بر جز این منه که به‌جز مستعار نیست

#مولانا

02/02/2025
مولانامولانا » دیوان شمس » غزلیات »غزل شمارهٔ ۲۳۰۹                                    من بی‌خود و تو بی‌خود ما را که بَر...
26/08/2024

مولانا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات »
غزل شمارهٔ ۲۳۰۹


من بی‌خود و تو بی‌خود ما را که بَرَد خانه؟
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه؟
در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم
هریک بَتَر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذّتِ جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی‌صحبتِ جانانه؟
هر گوشه یکی مستی دستی ز بَرِ دستی
وان ساقیِ هر هستی با ساغرِ شاهانه
تو وقفِ خراباتی دَخلت مِی و خَرجت مِی
زین وقف به هُشیاران مَسپار یکی دانه
ای لولیِ بَربَط‌زن تو مست‌تری یا من؟
ای پیشِ چو تو مستی افسونِ من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مُضمَر صد گلشن و کاشانه
چون کشتیِ بی‌لنگر کَژ می‌شد و مَژ می‌شد
وز حَسرتِ او مُرده صد عاقل و فرزانه
گفتم: ز کجایی تو؟ تَسخر زد و گفت: ای جان
نیمیم ز تُرکستان نیمیم ز فَرغانه
نیمیم ز آب و گِل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لبِ دریا نیمی همه دُردانه
گفتم که: رفیقی کن با من که منم خویشت
گفتا که: بِنَشْناسَم منْ خویشْ ز بیگانه
من بی‌دل و دستارم در خانهٔ خَمّارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نِه؟
در حلقهٔ لنگانی می‌باید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجه عُلَیّانه
سرمستِ چنان خوبیْ کِی کم بُوَد از چوبی؟
برخاست فَغان آخر از اُستُن حَنّانه
شمس‌ُالحقِ تبریزیْ از خلق چه پرهیزی؟
اکنون که درافکندی صد فتنهٔ فَتّانه

Address

Karta 3
Kabul

Telephone

+93782943294

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when عاشقان مولانای رومی بلخی posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share