علم وفناوری مازندران

علم وفناوری مازندران pretty

25/12/2014

فرق تقلب کردن پسرا و دخترا:
۱) پسرا
(بغل دستی): ممد! اینم کتاب،صفحه ۲۴۰ جوابش نیست که لامصب!!! اون برگه آچاری که بهت دادم از گلوت پایین نره ایشاله.
مرض، هنوز ننوشتم، سریع جزوت رو ببین پیدا میکنی جوابشو. فقط سریعا بچه ها منتظرن.
(پشت سری): جواد جواب سوال ۴ رو ته کفشم نوشتم، گرفتم بالا زود بنویس داداش، اگرم خواستی درش بیار نوبتی بده بره!!!!
ممد: بیا برگه علی داره دس به دس میشه، الآن به ما میرسه.
۲) دخترا:
الههههههه ه ه ه... الـــــــــههههههه ه ه ه الهههههه ه ه ه ه ه هههه ههه...
(الهه در حال نوشتن به طرز وحشیانه ای همراه با یک لبخند ملیح !!!)
مهشییییییددددد مهیییییییییدددد تو رو خدا! مهشییییییییدددد
(مهشید: ننوشتم، بابا برگم سفیده، أه!)
مهشید دو دقیقه بعد: استاد! برگه هامون تموم شد، یه برگه دیگه میشه بهم بدین

16/11/2014

آقا تختی

یكی از بهترین و قابل توجه ترین ،كشتی های غلامرضا تختی با «پتكوف سیراكف» قهرمان نامدار بلغارستانی برگزار شد .
هر دو به دور نهائی رسیده بودند. شگرد سیراكف، «بارانداز» سریع و بسیار فنی بود. كشتی كه شروع شد ، تختی یك بار زیر گرفت و سیراكف را خاك كرد و پای او را در «سگك» خود گیر انداخت . سیراكف روی سگك مقاومت كرد و كشتی «سرپا» اعلام شد. غلامرضا «زیر» گرفت و او را خاك كرد و باز هم پای او را در سگك خود تحت فشار قرار داد.
دقیقه ی سوم كشتی بود. فشار سگك موجب ناراحتی شدید پای سیراكف شد. او با دست به پایش اشاره كرد . تختی كه متوجه ناراحتی او شده بود، سیراكف را رها كرد و از جا بلند شد . فریاد اعتراض تماشاچیان بلند شد كه چرا این كار را كردی؟
سیراكف كه این عمل جوانمردانه را از حریف خود دید ، منتظر داور نشد و دست تختی را بعنوان برنده بلند كرد.
زنده باد تختی و مرام و مردانگی بی نظیرش «روحش شاد و یادش گرامی»

16/11/2014

دل داشته باش

یك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت ، كتابی خریداری كند. همراه كتاب ، یك بسته بیسكویت هم خرید.
او بر روی صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد. در كنار او یك بسته بیسكویت بود و در كنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند. وقتی كه او نخستین بیسكویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم یك بیسكویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت . پیش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم، شاید اشتباه كرده باشد.» ولی این ماجرا تكرار شد. هر بار كه او یك بیسكویت برمی داشت، آن مرد هم همین كار را می كرد . این كار او را حسابی عصبانی كرده بود ولی نمی خواست واكنش نشان دهد . وقتی كه تنها یك بیسكویت باقی مانده بود ، پیش خود فكر كرد:«حالا ببینم این مرد بی ادب چه كار خواهد كرد؟ «مرد آخرین بیسكویت را نصف كرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پررویی می خواست! او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپیماست . آن زن كتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور كرد و با نگاه تندی كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت .
وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عینكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب دید كه جعبه بیسکویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... یادش رفته بود كه بیسكویتی كه خریده بود را داخل ساكش گذاشته بود. آن مرد بیسكویتهایش را با او تقسیم كرده بود ، بدون آنكه عصبانی و برآشفته شده باشد...
نتیجه گیری این داستان خاص را می گذارم به عهده خودتون!

14/11/2014

نایست حتی اگر

بینندگان عزیز؛ برای شما گزارش می كنیم از شهر مكزیكوسیتی ، محل برگزاری مسابقات المپیك سال 1968. بیننده ی گزارش مراحل پایانی مسابقه ی دوی ماراتن هستید؛ ماده ای كه در تمام المپیك ها بسیار مورد توجه همگان است و مدال طلای آن ، گل سرسبد مدالهای المپیك.
این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره ی جهان پخش می شود . كیلومتر آخر مسابقه است . دوندگان رقابت حساس و نزدیكی با هم دارند. نفس ها به شماره افتاده . عرق سر و روی همه ی دونده ها را پوشانده . باید هم بپوشاند! 42 كیلومتر و 195 متر مسافت را دویدن ، شوخی كه نیست!
دوندگان هم چنان با گامهای ریتمیك و منظم به پیش می روند. نظم حركات هماهنگ دست ها ، پاها و تنفس عمیق و پی در پی شان با صدای خاصش ، آدم را یاد لوكوموتیو می اندازد!
چه قدر زیباست این استقامت مستدام. هر بیننده ای دلش می خواهد كه این قدر استقامت داشته باشد و این قدر توان!
دوندگان ، قسمت آخر جاده را طی می كنند و یكی پس از دیگری وارد استادیوم می شوند. استادیوم مملو از تماشاچی است . جمعیت با ورود دوندگان به استادیوم شروع به تشویق آنها می كنند. رقابت نفس گیری است. دونده ی شماره ی... چند قدمی جلوتر از بقیه است . همه ی دونده ها با تمام قوا دارند آخرین فشارها را می آورند .رگ های گردنشان از شدت فشار بیرون زده ، هان ، هان ، هان و... هورا ... سینه ی دونده ی شماره ی.... نوار خط پایان را پاره می كند. استادیوم سراپا تشویق می شود؛ فلاش های دوربین ها لحظه ای امان نمی دهند...
دونده های بعدی ، یكی یكی از خط پایان می گذرند. بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان ، چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو می شوند. خبرنگاران به سوی آنها می دوند برای مصاحبه و...
اسامی و زمان های به دست آمده ی نفرات برتر از بلندگوها اعلام می شود. نفر اول با زمان 2 ساعت و... در همین حال هنوز تك و توك دونده هایی باقی مانده اند كه از گرد راه می رسند و از خط پایان می گذرند. در طی مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان دادند كه بریدند ، از ادامه ی مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند.
من فقط یك نفر دیگر را می بینم كه دارد به آخر مسابقه نزدیك می شود. فكر می كنم این دیگر نفر آخر باشد . از خط پایان عبور می كند. داوران و مسؤولان برگزاری می آیند تا علائم مربوط به مسابقه ی ماراتن و خط پایان آن را جمع آوری كنند. جمعیت هم تكانی به خود می دهند تا آرام آرام استادیوم را ترك كند، اما ... نه نه!
ـ صبر كنید ، صبر كنید!
بلندگوی استادیوم به داوران اعلام می كند كه خط پایان را ترك نكنند. گزارش رسیده كه هنوز یك دونده ی دیگر باقی مانده . همه سر جای خود برمی گردند و انتظار نفر آخر را می كشند.
جمعیت هم سر جای خود آرام می گیرد . دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره می كنند. من الان دارم تصویر او را روی نمایشگر جایگاه خبرنگاران می بینم... صبر كنید ببینم او كیست ؟ اگر شماره اش را ببینم از روی لیستی كه در دست دارم نامش را برای شما اعلام خواهم كرد.
چند لحظه صبر كنید تا ... آهان . او «جان استفن آكواری» است . دونده ی سیاهپوست اهل تانزانیا.
بگذارید بیش تر دقت كنم. مثل اینكه مشكلی برایش پیش آمده ، دارد لنگ می زند . پایش بانداژ شده و به نظر خونی می آید . ببینم چقدر با این جا فاصله دارد؟ از علائم كنار جاده این طور می آید كه ... اِ... این كه تازه نیمی از مسیر را آمده!
حدود 20 كیلومتر تا این جا فاصله دارد . الان ایستاد، از كمر خم شد و دو دستش را روی زانوهایش تكیه گاه كرد. چه نفس نفسی می زند.
اِ... دوباره راه افتاد، همان طور لنگ لنگان .چقدر آرام حركت می كند. احتمالاً به زودی از ادامه ی مسیر منصرف خواهد شد. این همه راه را كه نمی تواند این طوری طی كند . اما مثل اینكه دست بردار نیست ...
چند قدم لنگان لنگان طی می كند ، بعد انگار درد زانو و ساق مجروحش او را از حركت می ایستاند. چهره اش از شدت درد ، در هم می رود. چند لحظه مكث می كند و دوباره ... چند نفری را می بینم كه دور و بر او هستند و دارند چیزهایی می گویند . به نظرم این طور می آید كه می خواهند او را از ادامه ی مسیر منصرف كنند. اما با حركت دست به آنها اشاره می كند كه كنار بروند . داوران همچنان در خط پایان ایستاده اند.
مطابق مقررات آنها حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان ، محل مسابقه را ترك كنند.
جمعیت هم همانطور منتظر و آرام سر جایش نشسته، نمی دانم چرا این مردم نمی روند پی كارشان؟! مسابقه كه در واقع تمام شده ، این یك نفر هم حتماً تا چند دقیقه دیگر از ادامه مسیر انصراف می دهد . من با اجازه ی شما ارتباطم را قطع می كنم تا به گزارش سایر مسابقات توجه كنید.
بعد از گذشت ساعتی
ـ بینندگان عزیز ، من مجدداً از محل برگزاری مسابقات دوی ماراتن برای شما گزارش می كنم. این جا اتفاقات جالبی دارد می افتد . دونده ای كه ساعتی قبل درباره ی او صحبت كردیم هنوز مسیر مسابقه را ترك نكرده و با جدیت دارد مسیر را ادامه می دهد . نكته ی جالب این است كه خبرنگاران نه تنها محل مسابقه را ترك نكرده اند ، بلكه خبرنگاران بخشهای دیگر هم به این جا آمده اند. جمعیت هم به عوض اینكه كم شود ، دارد زیادتر می شود!
«جان استفن» را در تصویر می بینیم كه دست هایش را مشت كرده ، دندانهایش را بر هم فشار می دهد و با گام هایی لنگان ، اما استوار ، هم چنان به حركت خود به سوی استادیوم ادامه می دهد...
او هنوز حدود چند كیلومتری تا خط پایان فاصله دارد! آیا او خواهد توانست مسیر را به پایان برساند؟ این جا خورشید دیگر دارد غروب می كند و هوا رو به تاریكی می رود . من دوباره برای شما گزارش خواهم كرد. هم چنان به حركت خود به سوی استادیوم ادامه می دهد.
باز هم بعد از گذشت مدتی نسبتاً طولانی
ـ بینندگان عزیز ، مجدداً سلام عرض می كنم. آخرین شركت كننده ی مسابقه ی دوی ماراتن به استادیوم نزدیك شده است و اكنون وارد استادیوم می شود . با ورود او ، استادیوم از جا بر می خیزد! همه ی تماشاچیان از جای خود برخاسته اند. چند نفر در نقطه ای از استادیوم شروع به كف زدن می كنند ، و بعد انگار از این نقطه ، موجی از كف زدن حركت می كند و تمام استادیوم را فرا می گیرد. نمی دانید این جا چه غوغایی است...
40 تا 50 متر بیش تا خط پایان نمانده . او دوباره نفس نفس زنان می ایستد و خم می شود . اكنون دستش را بر روی ساق خونی اش گذاشته و پلك هایش را بر هم فشار می دهد . نفس می گیرد و دوباره با سرعت بیش تری شروع به حركت می كند.
شدت كف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیش تر می شود. فوج خبرنگاران در خط پایان تجمع كرده اند. وقتی نفرات اول این مسابقه از خط پایان گذشتند، استادیوم این قدر شور نداشت ! او نزدیك تر و نزدیك تر می شود و... بله ... باورنكردنی است....
او از خط پایان می گذرد. خبرنگاران به سوی او هجوم می بردند...
نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن كرده است .
انگار نه انگار كه دیگر شب شده است . مربیان او حوله ای بر دوشش می اندازد. از سر تا پایش عرق می چكد ، دیگر نایی برای ایستادن ندارد و... می افتد.
جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن ، اصالت «حركت» مستقل از نتیجه بود.
او یك لحظه به این فكر نكرد كه نفر آخر است . یك لحظه به این فكر نكرد كه برای پیش گیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن ، میدان را خالی كند . او تصمیم گرفته بود كه این مسیر را طی كند . اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به «ارزش» جدیدتری توجه كنند. ارزشی كه احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت.
داستان «جان استفن آكواری» از آن پس در میان تمام ورزشكاران سینه به سینه نقل شد.
راستش را بخواهید من تا به حال چندین بار از ورزشكارانی كه این داستان را می دانستند پرسیده ام : حالا آیا یادتان هست كه نفر اول (برنده مدال طلایی) همان مسابقه چه كسی بود؟... جالب است كه هیچ كس یادش نبود!!
و جالب تر اینكه وقتی از او پرسیدند چرا با وجود اینكه می دانستی آخر می شوی باز ادامه دادی ، گفت:«من این همه راه از كشورم نیامده ام كه فقط شروع كنم ، آمده ام كه تمام كنم!...»

14/11/2014

شرط استخدام

یك شركت بزرگ قصد استخدام یك نفر را داشت . بدین منظور آزمونی برگزار كرده كه یك پرسش داشت !
پرسش این بود :
شما در یك شب طوفانی در حال رانندگی هستید . از جلوی یك ایستگاه اتوبوس می گذرید ، سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند:
یك پیرزن كه در حال مرگ است . یك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است و یك خانم یا آقا كه در رویاهایتان خیال ازدواج با او دارید. شما می توانید تنها یكی از این سه نفر را سوار كنید. كدام را انتخاب خواهید كرد؟ دلیل خود را شرح دهید . پیش از اینكه ادامه حكایت را بخوانید شما نیز كمی فكر كنید!
قاعدتاً این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:
پیرزن در حال مرگ است ، شما باید ابتدا او را نجات دهید . هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشك را سوار كنید ، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است كه می توانید جبران كنید . اما شاید هم بتوانید بعداً جبران كنید.
شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار كنید ، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممكن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا كنید.
از دویست نفری كه در این آزمون شركت كردند ، شخصی كه استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد! او نوشته بود: «سوئیچ ماشین را به پزشك می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می مانیم.»

11/11/2014

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد ... در راه با یك ماشین تصادف كرد و آسیب دید. عابرانی كه رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: «باید ازت عكسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب ندیده»
پیرمرد غمگین شد ، گفت عجله دارد و نیازی به عكسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
پیرمرد گفت : همسرم در خانه سالمندان است . هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم . نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم، او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت : وقتی كه نمی داند شما چه كسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت :
اما من كه می دانم او چه كسی است...

11/11/2014

پنج دلار

سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدر و مادرش فهمید برادر كوچكش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.
پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادرش را بپردازد.
سارا شنید كه پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلك كوچكش را درآورد.
قلك را شكست. سكه ها رو، رو تخت ریخت و آنها رو شمرد.
«فقط پنج دلار!!»
بعد آهسته از در عقبی ، خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار كشید تا داروساز به او توجه كند ، ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصله اش سر رفت و سكه ها رو محكم رو شیشه پیشخون ریخت .
داروساز جا خورد و گفت چه میخواهی؟
دخترك جواب داد برادرم خیلی مریض است ، می خوام «معجزه » بخرم قیمتش چقدر است؟
داروساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟
دخترك توضیح داد ، برادر كوچكش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه می تواند او را نجات دهد ، من هم می خواهم معجزه بخرم قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم .
چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت شما رو به خدا، برادرم خیلی مریض است و بابام پول ندارد و این تمام پول من است . من از كجا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردی كه گوشه ای ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترك پرسید: چقدر پول داری؟
دخترك پولها را كف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب!!! فكر میكنم این پول برای خرید معجزه كافی باشه . بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت من می خوام برادر و والدینت را ببینم . فكر میكنم معجزه برادرت پیش من باشه ...
آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیكاگو بود. فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرك با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت .
پس از جراحی پدر نزد دكتر رفت و گفت از شما متشكرم نجات پسرم یك معجزه واقعی بود ، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت كنم؟
دكتر لبخندی زد و گفت : هزینه عمل 5 دلار می شد كه قبلا پرداخت شده!

اگر بتوانی همه ی كارهایت را با عشق انجام بدهی و نسبت به همه كس عشق بورزی ، زندگی ات دگرگون می شود.
چارلز هانل

23/10/2014

ویلیام شکسپیر گفت :
I always feel happy, you know why?
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
Because I don't expect anything from anyone
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم
Expectations always hurt ...
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...
Life is short ...
زندگی کوتاه است ...
So love your life ...
پس به زندگی ات عشق بورز ...
Be happy
خوشحال باش
And keep smiling
و لبخند بزن
Just Live for yourself and ..
فقط برای خودت زندگی کن و ...
Before you speak ؛ Listen
قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن
Before you write ؛ Think
قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن
Before you spend ؛ Earn
قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش
Before you pray ؛ Forgive
قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش
Before you hurt ؛ Feel
قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن
Before you hate ؛ Love
قبل از تنفر ؛ عشق بورز
That's Life …
زندگی این است ...
Feel it, Live it & Enjoy it
احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

09/09/2014

پیام من به همه دوستام ...
669999999999999999999999999999966
669999999996666666666999999999966 669999999999966666699999999999966 669999999999966666699999999999966 669999999999966666699999999999966 669999999999966666699999999999966 669999999999966666699999999999966 669999999999966666699999999999966 669999999999966666699999999999966 669999999999966666699999999999966 669999999996666666666999999999966 669999999999999999999999999999966 669999999999999999999999999999966 669999996666699999996666699999966 669999666666666999666666666999966 669996666666666696666666666699966 669996666666666666666666666699966 669999666666666666666666666999966 669999996666666666666666699999966 669999999966666666666669999999966 669999999999666666666999999999966 669999999999966666669999999999966 669999999999996666699999999999966 669999999999999666999999999999966 669999999999999969999999999999966 669999999999999999999999999999966 669999999999999999999999999999966 669996666666669999966666666699966 669999966666999999999666669999966 669999966666999999999666669999966 669999966666999999999666669999966 669999966666999999999666669999966 669999966666999999999666669999966 669999966666999999999666669999966 669999966666999999999666669999966 669999966666699999996666669999966 669999996666669999966666699999966 669999999966666666666669999999966 669999999999666666666999999999966 669999999999999999999999999999966
1) F3 رو فشار بده
2) سپس در کادر به وجود آمده در پایین صفحه سمت چپ 9رو تایپ کنید.
3) اگر گزینه ی Highlight All بود بزنید.
حالا تو میتونی پیام منو بخونی..
لایک داره یا نه ؟

خــــــــــــــــــیلی نزدیـــــــــکه ...
25/04/2014

خــــــــــــــــــیلی نزدیـــــــــکه ...

18/10/2013

عاقا...یکی به این ترم یکیا بگه,صندلی رو که جلسه قبل روش نشستی... دیگه به نامت نشده.... جلسه بعد واسه یه صندلی دعوا نکنین....والا بقرآن

دیدم که میگما...
موردم داشتیم طرف واسه رفیقش چاقو کشیده...به همین فیسبوک قسم....

18/10/2013

عاقا... به این ترم یکیا بگه,صندلی رو که جلسه قبل روش نشستی... دیگه به نامت نشده.... جلسه بعد واسه یه صندلی دعوا نکنین....والا بقرآن
دیدم که میگما...
موردم داشتیم طرف واسه رفیقش چاقو کشیده...به همین فیسبوک قسم....

Address

Darya
Behshahr
900148

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when علم وفناوری مازندران posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share